تبلیغات
فارقلیطا - متن و حاشیه نمایشگاهی که بالاخره رفتم

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 30 اردیبهشت 1390

سلام ، ببخشید هفته پیش به روز نشدم چون میخواستم از نمایشگاه یه پست بذارم ولی کارها طوری پیش رفت که افتاد برای این هفته.

جونم براتون بگه که اولش نمیخواستم برم به دلایلی که ... بگذرید ، اما بعد وقتی عزیز دل من گفت که میخواد بره من هم با کمال میلم همراهیش کردم .

حالا خوبه برنامه نداشتم برا رفتن نزدیک چهل تومن خرید کردم فکر کن اگه برنامه داشتم چی میشد؟؟؟به پاسخهای درست چیزی تعلق نمیگیره!! ها ! آها !!!

سلام ، ببخشید هفته پیش به روز نشدم چون میخواستم از نمایشگاه یه پست بذارم ولی کارها طوری پیش رفت که افتاد برای این هفته.

جونم براتون بگه که اولش نمیخواستم برم به دلایلی که ... بگذرید ، اما بعد وقتی عزیز دل من گفت که میخواد بره من هم با کمال میلم همراهیش کردم .

حالا خوبه برنامه نداشتم برا رفتن نزدیک چهل تومن خرید کردم فکر کن اگه برنامه داشتم چی میشد؟؟؟به پاسخهای درست چیزی تعلق نمیگیره!! ها ! آها !!!

و این یعنی نزدیک به نصف شهریه متاهلی نه متالهی، گفتم شهریه یادم باشه یه موضوع راجع به حوزه برم و با همین شهریه شروع کنم . هر کی موافقه دستش بالا.

و در نتیجه از عوارض نمایشگاه رفتن من که جزء قشری هستم که باید مطالعه کنند و فکر کنند و موتور زندگی فکری - معنوی جامعه باشند شده بی پولی و حسرت یه عالمه کتاب و این به مسولین هیچ ربطی نداره!!؟؟(سر درد دلم باز شد ولی به سختی کنترل میکنم و وعده میدم به خودم که بعدا تو همون پست سابق الذکر سفره دلم پهن کنم)

از پله های مترو که میرفتیم بالا تو همون شلوغی و پرس به این فکر افتادم ما مردم عجیبی هستیم،با این سطح فرهنگ و با این آمار مطالعه افتضاح این همه استقبال از نمایشگاه کتاب!! یه کم اهل دقت و نظر باشی شاخهای روییده بر سر مبارکُ میتونی حس کنی ، یه فرهنگی متدین و انقلابی و باحال گفت که مردم خیلی ها برای

تفریح میان و خیلی ها هم برای کارهای دیگه!درست هم میگفت،تو نمایشگاه خیلی آدم بود (البته آدم کم بود) ولی میفهمیدی خیلی ها تفریحی اومدن ، اون کاره ها هم از مو و لباسشون تابلو تابلو بودند ، عده ای هم کتاب داشتن به هر حال نمایشگاه کتابه!!!

یه قسمتهایی هم اینهو دیسکو ، میخواد دکتر خوشش بیاد یا نیاد ما اینو دیدیم به دو چشم خود.(البت اشتب نشه ، ما دیسکو میسکو نرفتیم ها، شرح حال شنیدیم ، یه خورده ام تخیل قاطی کردیم)

یه کتاب درباره آقا بود به نام « امتداد آفتاب» که جام جم زده بود،کتاب جالبی بود ، روزی شد از مدیر انتشارات هدیه گرفتم،خدا خیرش بده هوای ما رو داشت.

چند تا فیلم هم از حزب الله گرفتم از غرفه شبکه المنار تو بخش عربی و چند تا کتاب و سی دی دیگه هم گرفتم.

برا من نمایشگاه این حسن رو داره که یه حس خوبی در مورد مطالعه در من زنده میشه (دست خودم نیست وقتی این همه کتاب میبینم دوست دارم همشو بخونم )و یه سری کتاب که ازشون بی خبر بودم میبینم و تازه های نشر.

برگشتنه هم له شدیم تو مترو،اگه خواستید برین اول با موتور بعد با ماشین کولر دارتون بعد با تاکسی و ... بعد با مترو بعد  بعدی دیگه در کار نیست ( فکر اتوبوس از سر مبارکت هم بنداز بیرون مثل یه آشغال)

تو این هفته یه سری هم رفتیم نمایشگاه گل و گیاه،جاتون خالی خیلی خوب بود ، هوایی تازه کردیم حسابی،البته فروش فقط از فردا (جمعه ) ظهر بود،شلوغ بود ولی نه به شلوغی نمایشگاه کتاب ، ولی متاسفانه بی دین ها و زنهای لا ابالی زیاد بود!

چیزی که نظرم جلب کرد یه عروسک دست دختر بچه بود،زشت زشت با روسری مشکی ، وقتی میبینم دشمن ( با هدایت شیطان)عروسکهایی مثل باربی و ... را با نهایت دلبری و لختی گری و ترویج فساد رواج میده و من و تو هم میخریم و در مقابل حجاب را اینقدر چندش آور نشون میده و من و تو هم بی تفاوت از کنارش رد میشیم دلم میشکنه، بابا بی خیال حکومت ، من و تو باید خودمون یه کاری کنیم . تو رو خدا بیاید یه کاری کنیم وگرنه ممکنه عذاب دامن ما رو هم بگیره ها داداش جون .  

به امید یه حرکت از خودمون تحت عنایت اماممون .

فارقلیطا




طبقه بندی: اجتماعی،  روزانه نویسی ( خاطرات و ... )، 
ارسال توسط فارقلیطا فارقلیطایی
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

شارژ ایرانسل

دانلود

دانلود

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

خرید اینترنتی